۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

اولش با آیاتی چند از کلام الله شروع شد...
سیر و سیاحتی بود در اضطراب مزمن و عطش سرد یک مرد متشخص بی در کجا و زنش و عادت کم رنگش که عین تخم مرغ، اون رنگ تند و تیزشون فقط تو دلشون بود و بیرونشون سرد و سفید یخچالی میزد و هیچ کس نمیفهمید
مرمریت خاکستری که رگه های رنگی پنگی زیاد، یکدستیشو مخدوش کرده. ولی همونا زیبایی و درخششش رو صدچندان میکنه.
اذان که میگفتن مرده دنبال چند دقیقه تنهایی میگشت که خودش باشه و زنش و خودش و هیچکس...
از توهمات انتزاعیش که میگفت، زنش فروکش که میکرد، به هیچی که اعتماد نمیکرد، ولی شوهرش براش همه چیز بود...
لحظه های آخر که شوهرش تو تب پرپر میزد میفهمید که این ترانه های چرند که میگن از عادت شرمساریم و دنبال تظاهر به عشق دلفشار خام جوونی میرن، دروغی بیش نیستند و اون عادته واقعی تره بلکه زیباتر و مستدل تر!
خلاصه شتری که دم خونه ی همه می خوابه اومد و بردش... سفید هم بود اتفاقا.
تو همون لحظه ها بود که آقای برتولوچی تصمیم گرفت ورژن اصلی " لعبتی هزار ماشالله " رو واسه رو کم کنی شاهرخ بذاره تو فیلم.... خلاصه آسمون پناه همه ی "مسافرهای واقعی و نه توریست" باشه!
Sheltering sky


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر