طی این چند روزی که باهم میچرخیدیم و به اینطرف و آنطرف سرک میکشیدیم چیزهای عجیبی فهمیدم.
فهمیدم که گاهی هم پیش می آید که دوست ندارم به مسافرت دسته جمعی بروم ، حتی با دوستان 15 ساله ای که تمام دوران نوجوانی را باهم بودیم و اصلا با هم بزرگ شدیم و از مدل لباس پوشیدنمان بگیر تا عقاید و افکار و موزیک مورد علاقه و فیلم و کتاب و زن و زندگی و همه چیمان تو همان دوران شکل گرفت و گرچه کلیت ماجرا شبیه هم بود، ولی جزییات ظریفش برای هر کداممان منحصرا مال خودش است.
فهمیدم که با اینکه این همه باهم بودن و باهم پریدنهامان از پارسال که همه دربه درِ غربت شدیم ازمان گرفته شده، ولی یک مسافرت اشتباهی با هم رفتن میتونه دلزدگی هم ایجاد کنه حتی. یکی دوست داره به همه چیز همه گیر بده ، بعدشم بگه خوب من برای خودتون میگم! یکی دوست داره بره موزه ، یکی دوست داره زیاد حرف بزنه !
اصلا شاید تو ایران هم که بودیم همینطوری بودیم و برامان طبیعی و نرمال به نظر میامد. شاید من خیلی گه شدم!
به هر حال ، آدم وقتی مسافرت میره ، بسته به حالت سفر، دوست داره تو عالم خاص همون سفر سیر کنه ، و این عالم برای هرکس یک طور تعریف میشه.
من این چند روز ، از لحظه ی حضور در کنسرت راجر واترز بگیر که احساس جنون و دیوانگی و بهت زدگی در حد اوجش بهم دست داده بود.... تا راه رفتن تو خیابانهای مدرن و بی رحم برلین، شگفت زدگی مفرط زیر ساختمانهای پوتسدام و OCD که زیر خط لوله ی آب هوایی به رنگ صورتی ، از این طرف خیابان به آن طرف خیابان عود میکرد... اسپاگتی خوردن پیتر که چنگالش رو کف قاشق میچرخوند و من رو یاد حرفهایی که درباره ی آداب و پرستیژ خاص آلمانی ها در غذا خوردن شنیده بودم می انداخت و کلمه ی """" پروست """" که موقع نوشیدن رو اعصابم بود.... فهمیدم خیلی آدم بد اخلاقیم ، میدونم. فک کنم جمله های بالام هم به جای توصیف ، بیشتر شبیه غُرغُره!
فهمیدم که گاهی هم پیش می آید که دوست ندارم به مسافرت دسته جمعی بروم ، حتی با دوستان 15 ساله ای که تمام دوران نوجوانی را باهم بودیم و اصلا با هم بزرگ شدیم و از مدل لباس پوشیدنمان بگیر تا عقاید و افکار و موزیک مورد علاقه و فیلم و کتاب و زن و زندگی و همه چیمان تو همان دوران شکل گرفت و گرچه کلیت ماجرا شبیه هم بود، ولی جزییات ظریفش برای هر کداممان منحصرا مال خودش است.
فهمیدم که با اینکه این همه باهم بودن و باهم پریدنهامان از پارسال که همه دربه درِ غربت شدیم ازمان گرفته شده، ولی یک مسافرت اشتباهی با هم رفتن میتونه دلزدگی هم ایجاد کنه حتی. یکی دوست داره به همه چیز همه گیر بده ، بعدشم بگه خوب من برای خودتون میگم! یکی دوست داره بره موزه ، یکی دوست داره زیاد حرف بزنه !
اصلا شاید تو ایران هم که بودیم همینطوری بودیم و برامان طبیعی و نرمال به نظر میامد. شاید من خیلی گه شدم!
به هر حال ، آدم وقتی مسافرت میره ، بسته به حالت سفر، دوست داره تو عالم خاص همون سفر سیر کنه ، و این عالم برای هرکس یک طور تعریف میشه.
من این چند روز ، از لحظه ی حضور در کنسرت راجر واترز بگیر که احساس جنون و دیوانگی و بهت زدگی در حد اوجش بهم دست داده بود.... تا راه رفتن تو خیابانهای مدرن و بی رحم برلین، شگفت زدگی مفرط زیر ساختمانهای پوتسدام و OCD که زیر خط لوله ی آب هوایی به رنگ صورتی ، از این طرف خیابان به آن طرف خیابان عود میکرد... اسپاگتی خوردن پیتر که چنگالش رو کف قاشق میچرخوند و من رو یاد حرفهایی که درباره ی آداب و پرستیژ خاص آلمانی ها در غذا خوردن شنیده بودم می انداخت و کلمه ی """" پروست """" که موقع نوشیدن رو اعصابم بود.... فهمیدم خیلی آدم بد اخلاقیم ، میدونم. فک کنم جمله های بالام هم به جای توصیف ، بیشتر شبیه غُرغُره!
شاید گاهی ، در سفر دوست داشته باشم ، ساعتها سکوت باشه دور و برم ، یا شاید دوست داشته باشم به جای موزه رفتن و اراجیف تاریخ رو هی نگاه کردن و هی با نچ نچ گفتن اینکه " وای وای ، ببین اینجا مردم چه رنجی کشیدن؟ " برم یه کافه نزدیک اون محل پیدا کنم و بشینم یه قهوه بخورم ببینم قهوه با طعم خونِ دلِ مردمِ اونجا چطوره ؟ ما رو میگیره یا نه!
به جای اینکه تو دالون موزه ها، اطلاعات کتابایی که خوندم رو بریزم تو دوری و احساس قهرمانی بهم دست بده ، سعی کنم تکرار نباشم، تکرار تاریخ ، تکرار گذشتگان، تکرار بابام، تکرار همین خودم اصلا! ( تکرارای الکی ، تکرارای الکی )
نمیدونم چرا من خیلی بد اخلاقم!
به جای اینکه تو دالون موزه ها، اطلاعات کتابایی که خوندم رو بریزم تو دوری و احساس قهرمانی بهم دست بده ، سعی کنم تکرار نباشم، تکرار تاریخ ، تکرار گذشتگان، تکرار بابام، تکرار همین خودم اصلا! ( تکرارای الکی ، تکرارای الکی )
نمیدونم چرا من خیلی بد اخلاقم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر