چه میشد اگر زمان به عقب برمیگشت و از من میپرسیدند که "دوست داری کجایی باشی و کجا به دنیا بیایی" و من بر میگشتم و انگشتی نشان میدادم و میگفتم: " اصلا نمیخوام به دنیا بیام عوضی ها، دست از سرم بردارید! "
اگر به دنیا نیامده بودم ، اسمم ایرانی نبود ... اگر به دنیا نیامده بودم ، خردسال 7 ساله نمیشدم که سر صبح زمستان ، با دستهای لرزان و گونه های یخ زده در صف مدرسه بایستد و حرفهایی که هیچ درک و جهانبینی نسبت به آن نداشت تکرار کند ...
اگر به دنیا نیامده بودم ، کودکی نبودم که به خاطر بد خطی انشا ، از ترس ضربه های خط کش بیهوش شد... اگر به دنیا نیامده بودم تبدیل به نوجوانی نمیشدم که 12 سال تمام لحظاتی را با ترس ، لحظاتی را با اضطراب و لحظاتی را با انتظار و باقی آن را در رقابت های ناسالم و قراردادهای اجباری اجتماعی سپری میکرد.
اگر به دنیا نمی آمدم ، مجبور نبودم با عده ای زبان نفهم که اسم خودشان را گذاشته بودند رئیس دانشگاه ، استاد ، انتظامات ، معاون دفتر چلغوزِش عالی فلان و بهمان دست و پنجه نرم کنم تا برای دو خط کتاب خواندن یا دو ساعت اجازه ی فعالیت فرهنگی هنری ، چوب هایشان را از لای چرخمان بیرون بکشند و بگذارند این مغزِ آک بند مانده و دست نخورده ی چند نفرمان دربهایش را روی 4 قلم مفهوم باز کند....
اگر به دنیا نیامده بودم ، این حق خوری ها را نمیدیدم ، این دروغ گو شدن ها را نمیدیدم ، این مفهوم خانه خراب کن "منفعت" را در چشمهای بعضی آدمهای شهرم نمیدیدم ... این عربده ی عطش و حرص و طمع را در سلام های دوستانه شان نمی فهمیدم ... اگر به دنیا نیامده بودم ، مجبور نبودم روزی بگذارم و بروم ... بروم و تمام سعی و تلاش خودم را بکنم که دیگر فراموش کنم، آن همه کابوس وحشتناک را با گل و بلبل جایگزین کنم.
مثل کولی ها، هر روز لبخندی مصنوعی و یک حنجره پر از فحش با خودم بردارم ببرم از این اداره به آن اداره و بپرسم " آقا چطور ما میتوانیم شهروند اینجا باشیم؟ "
آری گفتم کولی، این کلمه را از یک خواننده ی وطنی در به در شنیدم... کولی یعنی همه ی ما ایرانی ها ، یعنی آنهایی که در کشورمان ماندند و رنگ تعلقشان بر دیوارهای شهر و دیار ماسیده و صبح به صبح نگاتیو زردشان را به چشم میکشند و به خیابان میروند و عین موشها بو میکشند که ببینند فردا چه بلای جدیدی از طرف خودی و غیر خودی قرار است سرشان بیاید ، آنها که حس یتیم بودن و حس بی پدری و بی پشتوانگی به گوشه ی چهره هایشان منگنه شده و نمیدانند که از چه مکتبی و چه حرکتی باید پیروی کرد ، دیگر نمیدانند که کجا باید همصدا شد ، کجا نشد ... دیگر نمیدانند که وقتی یکی گفت بیایید همه خرید پسته را تحریم کنیم ، آیا کار خوبیست؟ یا مسخره و تقبیحش کنیم و بگوییم " برو بابا ، حزب باد "؟؟
آنها که این روزها تک به تک شعار "چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم" ازشان در میاید... آنها که مال ، جان ، ناموس ، فکر و دسترنجشان به انحا و اشکال مختلف به یغما میرود و کسی را ندارند که حافظش باشد، یا کسی که درد دلشان را با مهربانی بشنود و مرهم بگذارد... .
و دسته دوم همانهایی که دیگر گفتن ندارد .... خود من !! یک سوم از فک و فامیل و دوست و آشنایان و همشهریان و هموطنان من... همه ی مایی که گفتیم" هرکار کردیم و برای هرکس کردیم نشد، هیچ کس بیش از فرزندان خودم بر من مستحق نیست ، پس آنها را دریابیم... بگذار فرزندانم دردهای مرا نچشند ، اصلا بگذار نفهمند که چه بر سر ما آمده! " پاشدیم و جل و پلاسمان را به دوش گرفتیم و رفتیم ، تلفن زدیم و گفتیم ما خوبیم ، نگران ما نباشید ، به امید دیدار !!!! از فردایش ، تلفن هست ، این جهان کذایی مجازی هم هست ، هی میشنویم هق هق های مخفیانه تان را ، بو میبریم از ماجراهای جور و واجور ... دوستی که 6 برابر سالهای گذشته کار میکند ، نصف آن هم نمیتواند زندگی کند ، فامیل دور که از خانه اش 30 میلیون طلا و جواهر خانمش که پس اندازی چند ساله بود به امید خرید سقف و سرپناه دزدیدند . خواهرجان، که از مسافرت برگشته ، خانه و کاشانه اش بر باد دیده و دار و ندارش به یغما رفته ...به اداره آگاهی شکایت برده ، به ریشش خندیدند.!!! .
- آری ، ما خوبیم ، خوب ! ملالی نیست جز کابوس زجرهایی که هنوز شما میکشید ... ما خوبیم ، ولی شما قول بدهید دیگر ناراحت و غمگین نباشید ، قول بدهید دیگر از خانه هایتان دزدی نشود دیگر از کارگاههایتان ، از فکر هایتان ، از ایده هاتان گرفته تا جیبهایتان کسی پول عمل پیوند کلیه ی مادرش را به یغما نبرد... 30 یا 40 میلیون دار و هستیتان را ! قول بدهید اگر بردند ، اداره آگاهی به آن رسیدگی کند و حق شما را ، دسترنج شما را باز پس بگیرد ... قول بدهید ، اگر دزد را گرفتید ، او را اعدام نکنید ، او هم زاده ی همین کابوس است ... . . قول بدهید امسال عید پسته بخورید ، مهم نیست که بخرید یا نه . مهم این است که عید امسال هم وقتی حالتان را میپرسیم،شاد باشید. قول بدهید ، قول بدهید ........
اگر به دنیا نیامده بودم ، اسمم ایرانی نبود ... اگر به دنیا نیامده بودم ، خردسال 7 ساله نمیشدم که سر صبح زمستان ، با دستهای لرزان و گونه های یخ زده در صف مدرسه بایستد و حرفهایی که هیچ درک و جهانبینی نسبت به آن نداشت تکرار کند ...
اگر به دنیا نیامده بودم ، کودکی نبودم که به خاطر بد خطی انشا ، از ترس ضربه های خط کش بیهوش شد... اگر به دنیا نیامده بودم تبدیل به نوجوانی نمیشدم که 12 سال تمام لحظاتی را با ترس ، لحظاتی را با اضطراب و لحظاتی را با انتظار و باقی آن را در رقابت های ناسالم و قراردادهای اجباری اجتماعی سپری میکرد.
اگر به دنیا نمی آمدم ، مجبور نبودم با عده ای زبان نفهم که اسم خودشان را گذاشته بودند رئیس دانشگاه ، استاد ، انتظامات ، معاون دفتر چلغوزِش عالی فلان و بهمان دست و پنجه نرم کنم تا برای دو خط کتاب خواندن یا دو ساعت اجازه ی فعالیت فرهنگی هنری ، چوب هایشان را از لای چرخمان بیرون بکشند و بگذارند این مغزِ آک بند مانده و دست نخورده ی چند نفرمان دربهایش را روی 4 قلم مفهوم باز کند....
اگر به دنیا نیامده بودم ، این حق خوری ها را نمیدیدم ، این دروغ گو شدن ها را نمیدیدم ، این مفهوم خانه خراب کن "منفعت" را در چشمهای بعضی آدمهای شهرم نمیدیدم ... این عربده ی عطش و حرص و طمع را در سلام های دوستانه شان نمی فهمیدم ... اگر به دنیا نیامده بودم ، مجبور نبودم روزی بگذارم و بروم ... بروم و تمام سعی و تلاش خودم را بکنم که دیگر فراموش کنم، آن همه کابوس وحشتناک را با گل و بلبل جایگزین کنم.
مثل کولی ها، هر روز لبخندی مصنوعی و یک حنجره پر از فحش با خودم بردارم ببرم از این اداره به آن اداره و بپرسم " آقا چطور ما میتوانیم شهروند اینجا باشیم؟ "
آری گفتم کولی، این کلمه را از یک خواننده ی وطنی در به در شنیدم... کولی یعنی همه ی ما ایرانی ها ، یعنی آنهایی که در کشورمان ماندند و رنگ تعلقشان بر دیوارهای شهر و دیار ماسیده و صبح به صبح نگاتیو زردشان را به چشم میکشند و به خیابان میروند و عین موشها بو میکشند که ببینند فردا چه بلای جدیدی از طرف خودی و غیر خودی قرار است سرشان بیاید ، آنها که حس یتیم بودن و حس بی پدری و بی پشتوانگی به گوشه ی چهره هایشان منگنه شده و نمیدانند که از چه مکتبی و چه حرکتی باید پیروی کرد ، دیگر نمیدانند که کجا باید همصدا شد ، کجا نشد ... دیگر نمیدانند که وقتی یکی گفت بیایید همه خرید پسته را تحریم کنیم ، آیا کار خوبیست؟ یا مسخره و تقبیحش کنیم و بگوییم " برو بابا ، حزب باد "؟؟
آنها که این روزها تک به تک شعار "چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم" ازشان در میاید... آنها که مال ، جان ، ناموس ، فکر و دسترنجشان به انحا و اشکال مختلف به یغما میرود و کسی را ندارند که حافظش باشد، یا کسی که درد دلشان را با مهربانی بشنود و مرهم بگذارد... .
و دسته دوم همانهایی که دیگر گفتن ندارد .... خود من !! یک سوم از فک و فامیل و دوست و آشنایان و همشهریان و هموطنان من... همه ی مایی که گفتیم" هرکار کردیم و برای هرکس کردیم نشد، هیچ کس بیش از فرزندان خودم بر من مستحق نیست ، پس آنها را دریابیم... بگذار فرزندانم دردهای مرا نچشند ، اصلا بگذار نفهمند که چه بر سر ما آمده! " پاشدیم و جل و پلاسمان را به دوش گرفتیم و رفتیم ، تلفن زدیم و گفتیم ما خوبیم ، نگران ما نباشید ، به امید دیدار !!!! از فردایش ، تلفن هست ، این جهان کذایی مجازی هم هست ، هی میشنویم هق هق های مخفیانه تان را ، بو میبریم از ماجراهای جور و واجور ... دوستی که 6 برابر سالهای گذشته کار میکند ، نصف آن هم نمیتواند زندگی کند ، فامیل دور که از خانه اش 30 میلیون طلا و جواهر خانمش که پس اندازی چند ساله بود به امید خرید سقف و سرپناه دزدیدند . خواهرجان، که از مسافرت برگشته ، خانه و کاشانه اش بر باد دیده و دار و ندارش به یغما رفته ...به اداره آگاهی شکایت برده ، به ریشش خندیدند.!!! .
- آری ، ما خوبیم ، خوب ! ملالی نیست جز کابوس زجرهایی که هنوز شما میکشید ... ما خوبیم ، ولی شما قول بدهید دیگر ناراحت و غمگین نباشید ، قول بدهید دیگر از خانه هایتان دزدی نشود دیگر از کارگاههایتان ، از فکر هایتان ، از ایده هاتان گرفته تا جیبهایتان کسی پول عمل پیوند کلیه ی مادرش را به یغما نبرد... 30 یا 40 میلیون دار و هستیتان را ! قول بدهید اگر بردند ، اداره آگاهی به آن رسیدگی کند و حق شما را ، دسترنج شما را باز پس بگیرد ... قول بدهید ، اگر دزد را گرفتید ، او را اعدام نکنید ، او هم زاده ی همین کابوس است ... . . قول بدهید امسال عید پسته بخورید ، مهم نیست که بخرید یا نه . مهم این است که عید امسال هم وقتی حالتان را میپرسیم،شاد باشید. قول بدهید ، قول بدهید ........
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر