برخاست، به سویمان آمد
نجوا کنان ادعا داشت که،
زندگی را میشود آسان کرد !
اگر آسان ببندی
آن دست بند های مفرقین را ...
لذت های پر عطش
تا چند لحظگی لبهایت
خود را عقب میکشند
وقتی
آسان ببندی
آن دست بندهای مفرقین را !
ساعتی به فکر فرو بردم
آن لحظه که به صندلی اش برگشت و
کلید کنتاکتور سه فازش را متصل کرد...
زندگی را میشود آسان کرد !
اگر آسان ببندی
آن دست بند های مفرقین را ...
لذت های پر عطش
تا چند لحظگی لبهایت
خود را عقب میکشند
وقتی
آسان ببندی
آن دست بندهای مفرقین را !
ساعتی به فکر فرو بردم
آن لحظه که به صندلی اش برگشت و
کلید کنتاکتور سه فازش را متصل کرد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر