چند دقیقه دنبال مداد من بیا !
سر صبح از خواب پا میشی ، بدنت مثل چوب شده ، میفهمی دیشب آب نخوردی ....
میری سراغ یخچال و یک آب جو باز میکنی و میخوری و میری تو محوطه ، از لابه لای درختها به سمت دریاچه ، قایق رو بر میداری و میزنی به آب ...
پرنده ها خوشحالن ، ازت نمیترسن ، چپ چپ نگات نمیکنن ، حرفای صد تا یه غاز نمیزنن ...
آواز میخونن ، کارشون همینه اصلا !
موجهای آب ادعا نمیکنن ، تهدیدت نمیکنن ،بی فرهنگی نمیکنن، کار سیا/سی نمیکنن،
تف میکنی روشون ، روت تف نمیکنن، میبرنت بالا و پایین ، برات شالاپ شولوپ میکنن ، منت سرت نمیگذارن!
هواپیماهه از اون بالا دود میکنه و کج کج رد میشه میره خونش ، رنگش قرمزه ، ترابری نیست ، جنگی هم نیست، معلومه که خیلی هواپیمای مهربونیه.
قااااه قااااااه ، از بالا سرت رد شد ، خاکستری سفیده ، نوکش زرده ، یه کمی صورتی داره تو پر و بالش ، اگه دقت کنی میبینی، صداش توی اون سکوت میپیچه.
هیسسسسسسس، ساکت ! خیلی این سکوت رو دوست دارم ، گوشام که میگیره ، صدای شالاپِ خوردن آب به بدنه قایق ، صدای اون خاکستریه که دور شد رفت اونطرف دریاچه ماهی بخوره.
جلیقه داری که! بپر دیگه ، 1 . 2 . 3
اوه پسر این زیر چه گل آلوده ، ولی بدنم حس خوبی داره ، میخوام یخ بزنم ...
دستام درد گرفته ، مثل سر صف که وامیستم و به اراجیف این مرتیکه بی دندون گوش میکنم.
سگ لرز که میزنم و با اون پسره که داره دعا میخونه همراهی میکنم و از جلو نظام و یک دستِ دراز روی شونه ی نفر جلویی میذارم ، همه چی رو به شوخی و بازی میگیرم، اصلا من از اول زندگیم تا حالا هیچ وقت جدی نبودم !
دندونام می خوره به هم ، الهم کل ولیک ... آخ آخ آخ ، نمیتونم بخونم باهش ، خدا کنه منو نبینه ،
امیر ، امیر ! تو تمرینارو حل کردی؟ میدی از روت کپی کنم؟ امروز کتکرو خوردم ها !
هر روز سر صف ، زر زر زر ، تو کلاس ، زنگ تفریح ، زر زر زر ، کله ام ترکید !
مثل این گربه های مادر مرده ی توی جوب که خیس شدن و موهای تنشون به هم چسبیده ، عرق کرده بودیم و نفسمون رو تو سینه حبس میکردیم ، هی یاد آق بزرگ میافتادم که هیچ وقت ندیدمش ، اسمش با من یکی بوده، اصلن وقتی مرده ، چون من اولین نوه بودم که بعد از مرگش بدنیا اومد، اسمش رو گذاشتن روی من، بهش میگفتم نذر میکنم 100 تا صلوات و فاتحه برات بخونم ، اگه وقتی اومد سر میز ما ، نفهمه دو خط جا زدم !
از بس عرق کرده بودم خیس شده بودم ، هی میو میو میکردم ،از پشت گردنم با دو انگشت برم داشت گذاشت رو دیوار، گفت " از اون طرف کوچه اگه بتونی با سنگ بزنی به دمش فردا نوشابه و ساندویچ زنگ تفریح با من"
هرچی سعی میکردم که درست نشونه گیری کنم ، هی دلم براش میسوخت ، آخرشم دلم نیومد ، رفتم برداشتمش ، آوردمش از رو دیوار پایین ، میو میو کردم ، دویدم رفتم. قلبم مثل تلمبه ی چاه خشک شده وسط کویر هورت میکشید و تاپ تاپ میکرد. چند دقیقه تو تاریکی موندم تا گورشون رو گم کنن ، بعد دوباره از زیر ماشینا خودمو به یک جای امن رسوندم.
به خونه که رسیدم ، مامان رفته بود. سفره ی ناهار ، حاضر و آماده رو میز بود ، سبزی پاک کرده بود ، نون تازه هم بود ، سفره رو نیمه تا کرده بود رو همه ی اینا که من از مدرسه بیام و بشینم همه رو بچپونم تو حلقم.
خوابم گرفت ، کمی تلویزیون نگاه کردم و بعد هم خوابیدم ...
خواب دیدم با بابا رفتم تو محوطه ی سرسبز اداره ای که محل کارش بود و کنار یک موتور سیکلت جدید نشستم و دفتر نقاشی رو باز کردم و شروع کردم به کشیدن اون موتور سیکلت. بابا رفته بود ترکمنستان ، برام یه عالمه دفتر نقاشی و مداد رنگی آورده بود. تازه بابت نقاشیها بهم جایزه های خوبی هم میداد.
وسط نقاشی کشیدن بودم ، مدادم کند شده بود و داشتم نوک مداد رو میتراشیدم ، دختر عمم با دستش روی میز ضرب میگرفت و با دهن و اعضای چهرش لج من رو در میاورد ، مداد رو دو بار کوبیدم رو دستش و دوباره فرار کردم و رفتم که یک جای تاریک و امن پیدا کنم ، این بار رفتم تو کمد و بقیه ی خوابم رو اونجا انجام دادم ...
صبح دوباره تو صف کذایی مدرسه بودم ، در حالی که دیشب یک کتک حسابی به جای جایزه ی نقاشی خورده بودم و با اعصاب خورد خوابیده بودم، صبح اصلا هیچ کدومش رو یادم نبود. دوباره دستام سرد و بی حس شده بود و داشتم کلمه هایی که اصلن هیچ درکی از معانیش نداشتم بلغور میکردم و منتظر اتمام این برنامه ، میلرزیدم.
دیگه کار از لرزیدن هم گذشته ،احساس خفگی آزارم میده ، چند ثانیه دیگه تا اتمام ماجرا مونده ، شنیده بودم که 45 ثانیه طول میکشه تا کل بدن این زیر از کار بیافته ، پس خیلی هم دردناک نیست.
احساسش میکنم! فقط حیف که وسط این دریاچه ی یخ زده ، زیر این توده ی 60 سانتی یخ ، جسدم تا مدتها پیدا شدنی نیست...
میری سراغ یخچال و یک آب جو باز میکنی و میخوری و میری تو محوطه ، از لابه لای درختها به سمت دریاچه ، قایق رو بر میداری و میزنی به آب ...
پرنده ها خوشحالن ، ازت نمیترسن ، چپ چپ نگات نمیکنن ، حرفای صد تا یه غاز نمیزنن ...
آواز میخونن ، کارشون همینه اصلا !
موجهای آب ادعا نمیکنن ، تهدیدت نمیکنن ،بی فرهنگی نمیکنن، کار سیا/سی نمیکنن،
تف میکنی روشون ، روت تف نمیکنن، میبرنت بالا و پایین ، برات شالاپ شولوپ میکنن ، منت سرت نمیگذارن!
هواپیماهه از اون بالا دود میکنه و کج کج رد میشه میره خونش ، رنگش قرمزه ، ترابری نیست ، جنگی هم نیست، معلومه که خیلی هواپیمای مهربونیه.
قااااه قااااااه ، از بالا سرت رد شد ، خاکستری سفیده ، نوکش زرده ، یه کمی صورتی داره تو پر و بالش ، اگه دقت کنی میبینی، صداش توی اون سکوت میپیچه.
هیسسسسسسس، ساکت ! خیلی این سکوت رو دوست دارم ، گوشام که میگیره ، صدای شالاپِ خوردن آب به بدنه قایق ، صدای اون خاکستریه که دور شد رفت اونطرف دریاچه ماهی بخوره.
جلیقه داری که! بپر دیگه ، 1 . 2 . 3
اوه پسر این زیر چه گل آلوده ، ولی بدنم حس خوبی داره ، میخوام یخ بزنم ...
دستام درد گرفته ، مثل سر صف که وامیستم و به اراجیف این مرتیکه بی دندون گوش میکنم.
سگ لرز که میزنم و با اون پسره که داره دعا میخونه همراهی میکنم و از جلو نظام و یک دستِ دراز روی شونه ی نفر جلویی میذارم ، همه چی رو به شوخی و بازی میگیرم، اصلا من از اول زندگیم تا حالا هیچ وقت جدی نبودم !
دندونام می خوره به هم ، الهم کل ولیک ... آخ آخ آخ ، نمیتونم بخونم باهش ، خدا کنه منو نبینه ،
امیر ، امیر ! تو تمرینارو حل کردی؟ میدی از روت کپی کنم؟ امروز کتکرو خوردم ها !
هر روز سر صف ، زر زر زر ، تو کلاس ، زنگ تفریح ، زر زر زر ، کله ام ترکید !
مثل این گربه های مادر مرده ی توی جوب که خیس شدن و موهای تنشون به هم چسبیده ، عرق کرده بودیم و نفسمون رو تو سینه حبس میکردیم ، هی یاد آق بزرگ میافتادم که هیچ وقت ندیدمش ، اسمش با من یکی بوده، اصلن وقتی مرده ، چون من اولین نوه بودم که بعد از مرگش بدنیا اومد، اسمش رو گذاشتن روی من، بهش میگفتم نذر میکنم 100 تا صلوات و فاتحه برات بخونم ، اگه وقتی اومد سر میز ما ، نفهمه دو خط جا زدم !
از بس عرق کرده بودم خیس شده بودم ، هی میو میو میکردم ،از پشت گردنم با دو انگشت برم داشت گذاشت رو دیوار، گفت " از اون طرف کوچه اگه بتونی با سنگ بزنی به دمش فردا نوشابه و ساندویچ زنگ تفریح با من"
هرچی سعی میکردم که درست نشونه گیری کنم ، هی دلم براش میسوخت ، آخرشم دلم نیومد ، رفتم برداشتمش ، آوردمش از رو دیوار پایین ، میو میو کردم ، دویدم رفتم. قلبم مثل تلمبه ی چاه خشک شده وسط کویر هورت میکشید و تاپ تاپ میکرد. چند دقیقه تو تاریکی موندم تا گورشون رو گم کنن ، بعد دوباره از زیر ماشینا خودمو به یک جای امن رسوندم.
به خونه که رسیدم ، مامان رفته بود. سفره ی ناهار ، حاضر و آماده رو میز بود ، سبزی پاک کرده بود ، نون تازه هم بود ، سفره رو نیمه تا کرده بود رو همه ی اینا که من از مدرسه بیام و بشینم همه رو بچپونم تو حلقم.
خوابم گرفت ، کمی تلویزیون نگاه کردم و بعد هم خوابیدم ...
خواب دیدم با بابا رفتم تو محوطه ی سرسبز اداره ای که محل کارش بود و کنار یک موتور سیکلت جدید نشستم و دفتر نقاشی رو باز کردم و شروع کردم به کشیدن اون موتور سیکلت. بابا رفته بود ترکمنستان ، برام یه عالمه دفتر نقاشی و مداد رنگی آورده بود. تازه بابت نقاشیها بهم جایزه های خوبی هم میداد.
وسط نقاشی کشیدن بودم ، مدادم کند شده بود و داشتم نوک مداد رو میتراشیدم ، دختر عمم با دستش روی میز ضرب میگرفت و با دهن و اعضای چهرش لج من رو در میاورد ، مداد رو دو بار کوبیدم رو دستش و دوباره فرار کردم و رفتم که یک جای تاریک و امن پیدا کنم ، این بار رفتم تو کمد و بقیه ی خوابم رو اونجا انجام دادم ...
صبح دوباره تو صف کذایی مدرسه بودم ، در حالی که دیشب یک کتک حسابی به جای جایزه ی نقاشی خورده بودم و با اعصاب خورد خوابیده بودم، صبح اصلا هیچ کدومش رو یادم نبود. دوباره دستام سرد و بی حس شده بود و داشتم کلمه هایی که اصلن هیچ درکی از معانیش نداشتم بلغور میکردم و منتظر اتمام این برنامه ، میلرزیدم.
دیگه کار از لرزیدن هم گذشته ،احساس خفگی آزارم میده ، چند ثانیه دیگه تا اتمام ماجرا مونده ، شنیده بودم که 45 ثانیه طول میکشه تا کل بدن این زیر از کار بیافته ، پس خیلی هم دردناک نیست.
احساسش میکنم! فقط حیف که وسط این دریاچه ی یخ زده ، زیر این توده ی 60 سانتی یخ ، جسدم تا مدتها پیدا شدنی نیست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر