وقتی یکه و تنها تار و پود منفی ها و سختها و پیچیده ها و هر آنچه بر گرده بنشیند و پسوند -ها- هم برازنده اش شود در کلکسیونت گرداوری کرده باشی، همه اش مال خودت است، مال خود خودت. گاهی این رشته ی -ها- ها را ریسمان میکنی و خودت را از ماتحت که بماند، از همه جا دار میزنی! گاهی اصلا از فرط ازدحام این پدیده های -ها- دار، خلاق میشوی و مشغول پرورش انواع و اقسام فانتزیهای فاشیستی، خواب میسازی و در خواب قاب و در قاب چندین کشته و مجروح و مجازات شده و به سزای عمل رسیده، همه را سیاه سفید و بعد هم کراپ و روتوش و للبخند رو لبانت، راضی از دردها میروی سی خودت.
گاهی مینشینی با دوستی، آشنایی چیزی، منتظر باز شدن باب صحبت که بریزی بیرون و آشوب راه بیاندازی. ولی همینکه اول او شروع کند و آشوبش را بگذارد توی بشقاب جلوی تو، همچین خرسند میشوید هردو از این تنوع کلکسیون دردآمیزتان.....
ولی غم اگر دسته جمعی باشد ، آنگاه زاغول میشود، زاغارت، گولاخ یا یه همچین چیزی...
میماسد انگار! کم کم بازی بازی میکند، سودایی میشود از من به ما. به ما منزجرهای تکراری ناچار.
دیگر اصلا -ها-ایی نیست که بنشینیم ازش صحبت کنیم. یک توده ی صلب خاکستری خوشخیم پوشانده در غشاء میشود که نه آب میشود و نه از ترس انتشار و متازتاز میتوان برداشتش، که اگر میشد می انداختیمش جلوی سگ!
دیگر کسی امیدی به دیگری ندارد، به دیگر بودن دیگری، به تنوع کلکسیونها، به -یا- ، به -از- ، به -تا-...
همه چیز -با- میشود. یک -با-ی دردناک بی منجی!
گاهی مینشینی با دوستی، آشنایی چیزی، منتظر باز شدن باب صحبت که بریزی بیرون و آشوب راه بیاندازی. ولی همینکه اول او شروع کند و آشوبش را بگذارد توی بشقاب جلوی تو، همچین خرسند میشوید هردو از این تنوع کلکسیون دردآمیزتان.....
ولی غم اگر دسته جمعی باشد ، آنگاه زاغول میشود، زاغارت، گولاخ یا یه همچین چیزی...
میماسد انگار! کم کم بازی بازی میکند، سودایی میشود از من به ما. به ما منزجرهای تکراری ناچار.
دیگر اصلا -ها-ایی نیست که بنشینیم ازش صحبت کنیم. یک توده ی صلب خاکستری خوشخیم پوشانده در غشاء میشود که نه آب میشود و نه از ترس انتشار و متازتاز میتوان برداشتش، که اگر میشد می انداختیمش جلوی سگ!
دیگر کسی امیدی به دیگری ندارد، به دیگر بودن دیگری، به تنوع کلکسیونها، به -یا- ، به -از- ، به -تا-...
همه چیز -با- میشود. یک -با-ی دردناک بی منجی!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر