۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

وقتی یکه و تنها تار و پود منفی ها و سختها و پیچیده ها و هر آنچه بر گرده بنشیند و پسوند  -ها- هم برازنده اش شود در کلکسیونت گرداوری کرده باشی، همه اش مال خودت است، مال خود خودت. گاهی این رشته ی -ها- ها را ریسمان میکنی و خودت را از ماتحت که بماند، از همه جا دار میزنی! گاهی اصلا از فرط ازدحام این پدیده های -ها- دار، خلاق میشوی و مشغول پرورش انواع و اقسام فانتزیهای فاشیستی، خواب میسازی و در خواب قاب و در قاب چندین کشته و مجروح و مجازات شده و به سزای عمل رسیده، همه را سیاه سفید و بعد هم کراپ و روتوش و للبخند رو لبانت، راضی از دردها میروی سی خودت.
گاهی مینشینی با دوستی، آشنایی چیزی، منتظر باز شدن باب صحبت که بریزی بیرون و آشوب راه بیاندازی. ولی همینکه اول او شروع کند و آشوبش را بگذارد توی بشقاب جلوی تو، همچین خرسند میشوید هردو از این تنوع کلکسیون دردآمیزتان.....
ولی غم اگر دسته جمعی باشد ، آنگاه زاغول میشود، زاغارت، گولاخ یا یه همچین چیزی...
میماسد انگار! کم کم بازی بازی میکند، سودایی میشود از من به ما. به ما منزجرهای تکراری ناچار.
دیگر اصلا -ها-ایی نیست که بنشینیم ازش صحبت کنیم. یک توده ی صلب خاکستری خوشخیم پوشانده در غشاء میشود که نه آب میشود و نه از ترس انتشار و متازتاز میتوان برداشتش، که اگر میشد می انداختیمش جلوی سگ!
دیگر کسی امیدی به دیگری ندارد، به دیگر بودن دیگری، به تنوع کلکسیونها، به -یا- ، به -از- ، به -تا-...
همه چیز -با- میشود. یک -با-ی دردناک بی منجی!

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

طی این چند روزی که باهم میچرخیدیم و به اینطرف و آنطرف سرک میکشیدیم چیزهای عجیبی فهمیدم.
فهمیدم که گاهی هم پیش می آید که دوست ندارم به مسافرت دسته جمعی بروم ، حتی با دوستان 15 ساله ای که تمام دوران نوجوانی را باهم بودیم و اصلا با هم بزرگ شدیم و از مدل لباس پوشیدنمان بگیر تا عقاید و افکار و موزیک مورد علاقه و فیلم و کتاب و زن و زندگی و همه چیمان تو همان دوران شکل گرفت و گرچه کلیت ماجرا شبیه هم بود، ولی جزییات ظریفش برای هر کداممان منحصرا مال خودش است.
فهمیدم که با اینکه این همه باهم بودن و باهم پریدنهامان از پارسال که همه دربه درِ غربت شدیم ازمان گرفته شده، ولی یک مسافرت اشتباهی با هم رفتن میتونه دلزدگی هم ایجاد کنه حتی. یکی دوست داره به همه چیز همه گیر بده ، بعدشم بگه خوب من برای خودتون میگم! یکی دوست داره بره موزه ، یکی دوست داره زیاد حرف بزنه !
اصلا شاید تو ایران هم که بودیم همینطوری بودیم و برامان طبیعی و نرمال به نظر میامد. شاید من خیلی گه شدم!
به هر حال ، آدم وقتی مسافرت میره ، بسته به حالت سفر، دوست داره تو عالم خاص همون سفر سیر کنه ، و این عالم برای هرکس یک طور تعریف میشه.
من این چند روز ، از لحظه ی حضور در کنسرت راجر واترز بگیر که احساس جنون و دیوانگی و بهت زدگی در حد اوجش بهم دست داده بود.... تا راه رفتن تو خیابانهای مدرن و بی رحم برلین، شگفت زدگی مفرط زیر ساختمانهای پوتسدام و OCD که زیر خط لوله ی آب هوایی به رنگ صورتی ، از این طرف خیابان به آن طرف خیابان عود میکرد...  اسپاگتی خوردن پیتر که چنگالش رو کف قاشق میچرخوند و من رو یاد حرفهایی که درباره ی آداب و پرستیژ خاص آلمانی ها در غذا خوردن شنیده بودم می انداخت و کلمه ی """" پروست """" که موقع نوشیدن رو اعصابم بود.... فهمیدم خیلی آدم بد اخلاقیم ، میدونم. فک کنم جمله های بالام هم به جای توصیف ، بیشتر شبیه غُرغُره!
شاید گاهی ، در سفر دوست داشته باشم ، ساعتها سکوت باشه دور و برم ، یا شاید دوست داشته باشم به جای موزه رفتن و اراجیف تاریخ رو هی نگاه کردن و هی با نچ نچ گفتن اینکه " وای وای ، ببین اینجا مردم چه رنجی کشیدن؟ " برم یه کافه نزدیک اون محل پیدا کنم و بشینم یه قهوه بخورم ببینم  قهوه با طعم خونِ دلِ مردمِ اونجا چطوره ؟ ما رو میگیره یا نه!
به جای اینکه تو دالون موزه ها، اطلاعات کتابایی که خوندم رو بریزم تو دوری و احساس قهرمانی بهم دست بده ، سعی کنم تکرار نباشم، تکرار تاریخ ، تکرار گذشتگان، تکرار بابام، تکرار همین خودم اصلا!  ( تکرارای الکی ، تکرارای الکی )
نمیدونم چرا من خیلی بد اخلاقم!

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه




"مجسمه ی دکور" اثر عادل عبدالصمد . ساخته شده از سیم و تیغ .../ اگر گوشه ای از بدنتان با این مجسمه تماس پیدا کند ذره ای از درد و مصیبت مسیح به روایت ماتیاس گرونوالد را خواهید چشید! گرچه این رنجیست که در استخوانهای ادمی پس از مسیحیت دائم میپیچد.... مسیح آیتی بود از درد و رنج بشر که به قالب او در امد ، از او زخم خورد ، بر رنج او مرهم نگذاشت و وداع گفت! او دردناکترین مصیبت بشر بوده و هست ، دردی به بلندای ساده لوحی و به رخوت کمالجویی او !



تناسب توان فعلی و میزان درک بشر با بی فرجامی و فرمولهای " آزار " موجود در جهان هستی شبیه قرار گرفتن یک روبوت بدون قابلیت واکنش ،ولی دارای سنسورهای با تحریک پذیری بالا ، در میدان تحریک شدید مکانیکی ، مغناطیسی و حرارتی است.... فقط من دلیل به وجود آمدن این روبوت و قرار گرفتنش در این میدان رو نمیفهمم ، آیا چیزی جز استهلاک میتونه باشه؟ این تنها ایده ایه که باعث میشه گاهی دست از دفاع از نظریه تکامل بردارم (چون اگه تکاملی در کار بود ، این تناسب وجود داشت ) و به دستهای پشت پرده ی هستی فکر کنم ، دستهایی که انگار آدمی رو به وجود اورده و بعد بهش گفته : "بیلاخ ، حالا تو درد بکش، من اورگاسم می شم "لعنت به اونی که این موجود نحیف استخوانی رو یتیم و بیکس تو اعماق این تونالیته ی کبود و سیاه با این صخره های بلند و ترسناک و نفوذ ناپذیر رها کرده و فقط داره از درد کشیدنش لذت سادیستیک میبره ، لعنت به تو .... اگه روزی جون سالم از این کبودی به در ببرم ، میدونی که میشم پادشاه جهان و دستور میدم از کل کائنات اخراجت کنن ، دستور میدم بهت یه گاز نافابل سیب بخورونن و پرتت کنن اونجا که عرب نی انداخت!
چه میشد اگر زمان به عقب برمیگشت و از من میپرسیدند که "دوست داری کجایی باشی و کجا به دنیا بیایی" و من بر میگشتم و انگشتی نشان میدادم و میگفتم: " اصلا نمیخوام به دنیا بیام عوضی ها، دست از سرم بردارید! " 
اگر به دنیا نیامده بودم ، اسمم ایرانی نبود ... اگر به دنیا نیامده بودم ، خردسال 7 ساله نمیشدم که سر صبح زمستان ، با دستهای لرزان و گونه های یخ زده در صف مدرسه بایستد و حرفهایی که هیچ درک و جهانبینی نسبت به آن نداشت تکرار کند ...
اگر به دنیا نیامده بودم ، کودکی نبودم که به خاطر بد خطی انشا ، از ترس ضربه های خط کش بیهوش شد... اگر به دنیا نیامده بودم تبدیل به نوجوانی نمیشدم که 12 سال تمام لحظاتی را با ترس ، لحظاتی را با اضطراب و لحظاتی را با انتظار و باقی آن را در رقابت های ناسالم و قراردادهای اجباری اجتماعی سپری میکرد. 
اگر به دنیا نمی آمدم ، مجبور نبودم با عده ای زبان نفهم که اسم خودشان را گذاشته بودند رئیس دانشگاه ، استاد ، انتظامات ، معاون دفتر چلغوزِش عالی فلان و بهمان دست و پنجه نرم کنم تا برای دو خط کتاب خواندن یا دو ساعت اجازه ی فعالیت فرهنگی هنری ، چوب هایشان را از لای چرخمان بیرون بکشند و بگذارند این مغزِ آک بند مانده و دست نخورده ی چند نفرمان دربهایش را روی 4 قلم مفهوم باز کند....
اگر به دنیا نیامده بودم ، این حق خوری ها را نمیدیدم ، این دروغ گو شدن ها را نمیدیدم ، این مفهوم خانه خراب کن "منفعت" را در چشمهای بعضی آدمهای شهرم نمیدیدم ... این عربده ی عطش و حرص و طمع را در سلام های دوستانه شان نمی فهمیدم ... اگر به دنیا نیامده بودم ، مجبور نبودم روزی بگذارم و بروم ... بروم و تمام سعی و تلاش خودم را بکنم که دیگر فراموش کنم، آن همه کابوس وحشتناک را با گل و بلبل جایگزین کنم.
مثل کولی ها، هر روز لبخندی مصنوعی و یک حنجره پر از فحش با خودم بردارم ببرم از این اداره به آن اداره و بپرسم " آقا چطور ما میتوانیم شهروند اینجا باشیم؟ "
آری گفتم کولی، این کلمه را از یک خواننده ی وطنی در به در شنیدم... کولی یعنی همه ی ما ایرانی ها ، یعنی آنهایی که در کشورمان ماندند و رنگ تعلقشان بر دیوارهای شهر و دیار ماسیده و صبح به صبح نگاتیو زردشان را به چشم میکشند و به خیابان میروند و عین موشها بو میکشند که ببینند فردا چه بلای جدیدی از طرف خودی و غیر خودی قرار است سرشان بیاید ، آنها که حس یتیم بودن و حس بی پدری و بی پشتوانگی به گوشه ی چهره هایشان منگنه شده و نمیدانند که از چه مکتبی و چه حرکتی باید پیروی کرد ، دیگر نمیدانند که کجا باید همصدا شد ، کجا نشد ... دیگر نمیدانند که وقتی یکی گفت بیایید همه خرید پسته را تحریم کنیم ، آیا کار خوبیست؟ یا مسخره و تقبیحش کنیم و بگوییم " برو بابا ، حزب باد "؟؟
آنها که این روزها تک به تک شعار "چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم" ازشان در میاید... آنها که مال ، جان ، ناموس ، فکر و دسترنجشان به انحا و اشکال مختلف به یغما میرود و کسی را ندارند که حافظش باشد، یا کسی که درد دلشان را با مهربانی بشنود و مرهم بگذارد... .
و دسته دوم همانهایی که دیگر گفتن ندارد .... خود من !! یک سوم از فک و فامیل و دوست و آشنایان و همشهریان و هموطنان من... همه ی مایی که گفتیم" هرکار کردیم و برای هرکس کردیم نشد، هیچ کس بیش از فرزندان خودم بر من مستحق نیست ، پس آنها را دریابیم... بگذار فرزندانم دردهای مرا نچشند ، اصلا بگذار نفهمند که چه بر سر ما آمده! " پاشدیم و جل و پلاسمان را به دوش گرفتیم و رفتیم ، تلفن زدیم و گفتیم ما خوبیم ، نگران ما نباشید ، به امید دیدار !!!! از فردایش ، تلفن هست ، این جهان کذایی مجازی هم هست ، هی میشنویم هق هق های مخفیانه تان را ، بو میبریم از ماجراهای جور و واجور ... دوستی که 6 برابر سالهای گذشته کار میکند ، نصف آن هم نمیتواند زندگی کند ، فامیل دور که از خانه اش 30 میلیون طلا و جواهر خانمش که پس اندازی چند ساله بود به امید خرید سقف و سرپناه دزدیدند . خواهرجان، که از مسافرت برگشته ، خانه و کاشانه اش بر باد دیده و دار و ندارش به یغما رفته ...به اداره آگاهی شکایت برده ، به ریشش خندیدند.!!! .
- آری ، ما خوبیم ، خوب ! ملالی نیست جز کابوس زجرهایی که هنوز شما میکشید ... ما خوبیم ، ولی شما قول بدهید دیگر ناراحت و غمگین نباشید ، قول بدهید دیگر از خانه هایتان دزدی نشود دیگر از کارگاههایتان ، از فکر هایتان ، از ایده هاتان گرفته تا جیبهایتان کسی پول عمل پیوند کلیه ی مادرش را به یغما نبرد... 30 یا 40 میلیون دار و هستیتان را ! قول بدهید اگر بردند ، اداره آگاهی به آن رسیدگی کند و حق شما را ، دسترنج شما را باز پس بگیرد ... قول بدهید ، اگر دزد را گرفتید ، او را اعدام نکنید ، او هم زاده ی همین کابوس است ... . . قول بدهید امسال عید پسته بخورید ، مهم نیست که بخرید یا نه . مهم این است که عید امسال هم وقتی حالتان را میپرسیم،شاد باشید. قول بدهید ، قول بدهید ........

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه



جمله ها را میتوانی طناب کنی، به قلاب چلچراغ سقفی بیاویزی و ساعتها به آن خیره خیره بخندی.
جمله ها را ! طنابی به گردن تمام آنها که اسمشان مردم است. میتوان این رشته را به چاه انداخت،
به تصور آنکه چیزی بدان گیر کند. یا که به شاخه ببندیش، کودکیهایت را بغل کنی بروی رویش تاب بازی!
جمله ها معنای آزادی را خوب میشناسند، معنای وارستگی را ... 
لخت و عور بر هر سطر مینشینند، بر در و دیوار ها مالیده میشوند، ته ذهن های فراموشکار نا امید و چشم انتظار!
و در فضای محافل، کافه ها، مغازه ها، سودا و تزویرخانه ها ناخوانده زاده میشوند !
سپس با آریتمی کاتوره ای شان میروند و میروند تا رهایی....
اگر همه ی دردهای روزگار مدرن در هم تنیده شود، و کسی بیاید و طنز سیاهی ترسیم کند از این توده ی متعفن، آن توده شروع کند به تحرک و جنب و جوش و آواز بخواند! هرگز نخواهد توانست فراتر از گروتسکی که مریلین منسون به تصویر میکشد برود! مریلین منسون ، صدایش و تمام این چهره پردازیهای منحوسش، چیزی نیست جز کالبدی سر براورده از قهقرای باکس سیاه زندگی انسان مدرن!
کای! آنان که چشم گشودید، خورشید رخشان! 
آن دیگری را که به شبی بی سپیده دمان!
آن یکی کمی آنطرف تر
از بند بالای سینه بندش شروع به رستن میکند 
میرویَد از دل لباسهای در هم پیچیده اش به بیرون و 
خود را برای سپردن به دست ما ،ما که همه دکوراتوریم !
پس از چاپ، او به دوردستها خواهد رفت و حکایت آنها را برای خودشان که ما دکوراتورهاست تعریف خواهد کرد. 
شاتر دوربین که در حال کالیبره شدن ، در و دیوار را بی معنا میکند ، 
از پرسپکتیوی سوژه برداری خواهد کرد که هم اکنون در دست آنهاست ، 
آنها که دکوراتور اند، 
ما که دیکتاتوریم، به سوال بنیادین این عکسها جوابی نخواهیم داد... همه چیز به چالش کشیدنی نیست ! وقت نداریم ...
اگر برای نوک سینه ها از طیف ملایمتری نسبت به لبها استفاده شود... این عکس سیاه و سفید به دور دستها خواهد رفت. 
تو در عکسهای من لخت میشوی ، 
لباسهای گلدارت از تن در میکنی و خود را به دست پرسپکتیوها میسپری ! 
پرسپکتیوها که دکوراتورند ، 
پرسپکتیو ها که دیکتاتورند 
دیکتاتوران مرده ، 
همچون شاعران نابغه در مشت خوانندگان سرسپرده 
عکسهایت مرا دیوانه میکند انگار ، 
لخت تر شو لخت تر ، 
تا ببینم بعد از آن پوست گندمی نیمه خیست ، 
در پشت این عکس چه پنهان داری آیا؟
شاید که مریم از استبل بیرون آمد ، " آه ای فرزندان آدم ، اگر مشکلات فراوان دارید ، اگر قحطی و جنگ بیداد میکند ، اگر گرسنه و بیکارید ... انگشتان خویش به دیگر سوی اشارت نروید ، گله و شکایت را حاصلی نیست، جاست فیکس ایت! 
بشارت دهندگانی هستند از جنس بلور ، در میان شما آدمیان ، نژاد را ، تموّل را ، زیبا رویی را و جنسیت را هیچ برتری بر آن دیگری نمیدانند. گویی روح الهی در کالبدشان دمیده شده است و در هیبت آدمی به زمین نازل گشته اند تا در میان شما به فضولی فرسنگها بپیمایند و در میانه ی گفتمانهایتان ، پا برهنه بجهند و سراپایتان به نقد بنشینند.
آنها که هرجا بشارت دهند ، دخترانی لب بر تابیده و ماتیک به رخسار کشیده ، گوشه ی یمانی دو لب به عرش کج کنند و همانا که گویندشان ، مای لایف ایز ماین ، آی لایک تو لیو ایت مای وِی.
آنها که چون کودکان همیشه متوجه همه چیز میشوند ، آنها تفتیشگران پیش ساخته دارند... من نیز فرزندی دارم ، در گهواره عمرا که سخن نمیگوید ، تن ناقص را شفا نتواند داد و فقط دوست دارِ علیلان و ستمدیدگان و بیماران لاعلاج است صرفا! پسریست چون دسته ی گل ، از رفیقمرد سیاهپوستم او را به یادگار نگه داشتم ، نامش عیسی نیست ، لوییجی میخوانندش!
همانا که دوستانی نا باب دارد ، 10 تن ، که هرشب به گرد او بنشینند و آزارش کنند و اشک وی بیرون ریزند ، گفته های وی نقل ها کنند و در محافل و پابلیک به سخره بنشانند. روزگاریست که یکیشان ، که پولس نام دارد ، به سفر فرنگ رفته ، دفتر لطیفه های شیرین فرزندم با خود به آمستردام برده تا در سفر به خنده و مزاح بگذراند همی!
آهنگ بعدی را برایتان اجرا میکنم ، پرفورمش کار زیباییست از یکی از برادرانم ، جورج ، که دستی در دکوریشن و طراحی صحنه دارد ، معجزه میکند همی ، هم او نیز چون من ، معتاد به کار سخت است و شب و روز نمیشناسد ، بی خوابی دارد و سخت غیر فابل کنترل است ...
همانا دلایل ازدواج نکردن من همین است ، چه کسی مرا تحمل کند؟
نامش هست < لایک اه ویرجین > ! "

۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

یعنی همین یکی رو بگم امشب و برم کپه بذارم دیگه !داشتم به این فکر میکردم که یکی از نقشهای اساسی هنر سینما ، مورد عنایت قرار دادن دهن آدمه !همین...
اولش با آیاتی چند از کلام الله شروع شد...
سیر و سیاحتی بود در اضطراب مزمن و عطش سرد یک مرد متشخص بی در کجا و زنش و عادت کم رنگش که عین تخم مرغ، اون رنگ تند و تیزشون فقط تو دلشون بود و بیرونشون سرد و سفید یخچالی میزد و هیچ کس نمیفهمید
مرمریت خاکستری که رگه های رنگی پنگی زیاد، یکدستیشو مخدوش کرده. ولی همونا زیبایی و درخششش رو صدچندان میکنه.
اذان که میگفتن مرده دنبال چند دقیقه تنهایی میگشت که خودش باشه و زنش و خودش و هیچکس...
از توهمات انتزاعیش که میگفت، زنش فروکش که میکرد، به هیچی که اعتماد نمیکرد، ولی شوهرش براش همه چیز بود...
لحظه های آخر که شوهرش تو تب پرپر میزد میفهمید که این ترانه های چرند که میگن از عادت شرمساریم و دنبال تظاهر به عشق دلفشار خام جوونی میرن، دروغی بیش نیستند و اون عادته واقعی تره بلکه زیباتر و مستدل تر!
خلاصه شتری که دم خونه ی همه می خوابه اومد و بردش... سفید هم بود اتفاقا.
تو همون لحظه ها بود که آقای برتولوچی تصمیم گرفت ورژن اصلی " لعبتی هزار ماشالله " رو واسه رو کم کنی شاهرخ بذاره تو فیلم.... خلاصه آسمون پناه همه ی "مسافرهای واقعی و نه توریست" باشه!
Sheltering sky


برخاست، به سویمان آمد
نجوا کنان ادعا داشت که،
زندگی را میشود آسان کرد !
اگر آسان ببندی 
آن دست بند های مفرقین را ...
لذت های پر عطش
تا چند لحظگی لبهایت
خود را عقب میکشند 
وقتی
آسان ببندی 
آن دست بندهای مفرقین را !
ساعتی به فکر فرو بردم
آن لحظه که به صندلی اش برگشت و
کلید کنتاکتور سه فازش را متصل کرد...
چند دقیقه دنبال مداد من بیا !


سر صبح از خواب پا میشی ، بدنت مثل چوب شده ، میفهمی دیشب آب نخوردی ....
میری سراغ یخچال و یک آب جو باز میکنی و میخوری و میری تو محوطه ، از لابه لای درختها به سمت دریاچه ، قایق رو بر میداری و میزنی به آب ...
پرنده ها خوشحالن ، ازت نمیترسن ، چپ چپ نگات نمیکنن ، حرفای صد تا یه غاز نمیزنن ...
آواز میخونن ، کارشون همینه اصلا !
موجهای آب ادعا نمیکنن ، تهدیدت نمیکنن ،بی فرهنگی نمیکنن، کار سیا/سی نمیکنن،
تف میکنی روشون ، روت تف نمیکنن، میبرنت بالا و پایین ، برات شالاپ شولوپ میکنن ، منت سرت نمیگذارن!
هواپیماهه از اون بالا دود میکنه و کج کج رد میشه میره خونش ، رنگش قرمزه ،  ترابری نیست ، جنگی هم نیست، معلومه که خیلی هواپیمای مهربونیه.
قااااه قااااااه ، از بالا سرت رد شد ، خاکستری سفیده ، نوکش زرده ، یه کمی صورتی داره تو پر و بالش ، اگه دقت کنی میبینی، صداش توی اون سکوت میپیچه.
هیسسسسسسس، ساکت ! خیلی این سکوت رو دوست دارم ، گوشام که میگیره ، صدای شالاپِ خوردن آب به بدنه قایق ، صدای اون خاکستریه که دور شد رفت اونطرف دریاچه ماهی بخوره.
جلیقه داری که! بپر دیگه ، 1 . 2 . 3
اوه پسر این زیر چه گل آلوده ، ولی بدنم حس خوبی داره ، میخوام یخ بزنم ...
دستام درد گرفته ، مثل سر صف که وامیستم و به اراجیف این مرتیکه بی دندون گوش میکنم.
سگ لرز که میزنم و با اون پسره که داره دعا میخونه همراهی میکنم و از جلو نظام و یک دستِ دراز روی شونه ی نفر جلویی میذارم ، همه چی رو به شوخی و بازی میگیرم، اصلا من از اول زندگیم تا حالا هیچ وقت جدی نبودم !
دندونام می خوره به هم ، الهم کل ولیک ... آخ آخ آخ ، نمیتونم بخونم باهش ، خدا کنه منو نبینه ،
امیر ، امیر ! تو تمرینارو حل کردی؟ میدی از روت کپی کنم؟ امروز کتکرو خوردم ها !
هر روز سر صف ، زر زر زر ، تو کلاس ، زنگ تفریح ، زر زر زر ، کله ام ترکید !
مثل این گربه های مادر مرده ی توی جوب که خیس شدن و موهای تنشون به هم چسبیده ، عرق کرده بودیم و نفسمون رو تو سینه حبس میکردیم ، هی یاد آق بزرگ میافتادم که هیچ وقت ندیدمش ، اسمش با من یکی بوده، اصلن وقتی مرده ، چون من اولین نوه بودم که بعد از مرگش بدنیا اومد، اسمش رو گذاشتن روی من، بهش میگفتم نذر میکنم 100 تا صلوات و فاتحه برات بخونم ، اگه وقتی اومد سر میز ما ، نفهمه دو خط جا زدم !
از بس عرق کرده بودم خیس شده بودم ، هی میو میو میکردم ،از پشت گردنم با دو انگشت برم داشت گذاشت رو دیوار، گفت " از اون طرف کوچه اگه بتونی با سنگ بزنی به دمش فردا نوشابه و ساندویچ زنگ تفریح با من"
هرچی سعی میکردم که درست نشونه گیری کنم ، هی دلم براش میسوخت ، آخرشم دلم نیومد ، رفتم برداشتمش ، آوردمش از رو دیوار پایین ، میو میو کردم ، دویدم رفتم. قلبم مثل تلمبه ی چاه خشک شده وسط کویر هورت میکشید و تاپ تاپ میکرد. چند دقیقه تو تاریکی موندم تا گورشون رو گم کنن ، بعد دوباره از زیر ماشینا خودمو به یک جای امن رسوندم.
به خونه که رسیدم ، مامان رفته بود. سفره ی ناهار ، حاضر و آماده رو میز بود ، سبزی پاک کرده بود ، نون تازه هم بود ، سفره رو نیمه تا کرده بود رو همه ی اینا که من از مدرسه بیام و بشینم همه رو بچپونم تو حلقم.
خوابم گرفت ، کمی تلویزیون نگاه کردم و بعد هم خوابیدم ...
خواب دیدم با بابا رفتم تو محوطه ی سرسبز اداره ای که محل کارش بود و کنار یک موتور سیکلت جدید نشستم و دفتر نقاشی رو باز کردم و شروع کردم به کشیدن اون موتور سیکلت. بابا رفته بود ترکمنستان ، برام یه عالمه دفتر نقاشی و مداد رنگی آورده بود. تازه بابت نقاشیها بهم جایزه های خوبی هم میداد.
وسط نقاشی کشیدن بودم ، مدادم کند شده بود و داشتم نوک مداد رو میتراشیدم ، دختر عمم با دستش روی میز ضرب میگرفت و با دهن و اعضای چهرش لج من رو در میاورد ، مداد رو دو بار کوبیدم رو دستش و دوباره فرار کردم و رفتم که یک جای تاریک و امن پیدا کنم ، این بار رفتم تو کمد و بقیه ی خوابم رو اونجا انجام دادم ...
صبح دوباره تو صف کذایی مدرسه بودم ، در حالی که دیشب یک کتک حسابی به جای جایزه ی نقاشی خورده بودم و با اعصاب خورد خوابیده بودم، صبح اصلا هیچ کدومش رو یادم نبود. دوباره دستام سرد و بی حس شده بود و داشتم کلمه هایی که اصلن هیچ درکی از معانیش نداشتم بلغور میکردم و منتظر اتمام این برنامه ، میلرزیدم.

دیگه کار از لرزیدن هم گذشته ،احساس خفگی آزارم میده ، چند ثانیه دیگه تا اتمام ماجرا مونده ، شنیده بودم که 45 ثانیه طول میکشه تا کل بدن این زیر از کار بیافته ، پس خیلی هم دردناک نیست.
احساسش میکنم! فقط حیف که وسط این دریاچه ی یخ زده ، زیر این توده ی 60 سانتی یخ ، جسدم تا مدتها پیدا شدنی نیست...
آری گفتم وارستگی ، 
نه اینکه جمله ها وابستگی هایی هم دارند ، مرتبط به مَنِش اند ...
منشِ آنکه خلقشان کرد، او که آفریدشان. 
نطفه ی تمام این ناخواندگی ، این دستخوردگی ، این تالیف مکرّر، در منطق اوست که میگذرد!
آری او میخواهد از وارستگی بگوید، از رهایی، از آنجا که قلابتان گیر نکند ...
فرجام این جمله های بی طرف ، همین تحریف است و بس !
عاقبتی همچون آزادیِ دودی شکل، لابه لای غبار و خداحافظ ...
یا ریسمانی بر گردن ریسنده، از چوب بستی خنده دار.