۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

وقتی یکه و تنها تار و پود منفی ها و سختها و پیچیده ها و هر آنچه بر گرده بنشیند و پسوند  -ها- هم برازنده اش شود در کلکسیونت گرداوری کرده باشی، همه اش مال خودت است، مال خود خودت. گاهی این رشته ی -ها- ها را ریسمان میکنی و خودت را از ماتحت که بماند، از همه جا دار میزنی! گاهی اصلا از فرط ازدحام این پدیده های -ها- دار، خلاق میشوی و مشغول پرورش انواع و اقسام فانتزیهای فاشیستی، خواب میسازی و در خواب قاب و در قاب چندین کشته و مجروح و مجازات شده و به سزای عمل رسیده، همه را سیاه سفید و بعد هم کراپ و روتوش و للبخند رو لبانت، راضی از دردها میروی سی خودت.
گاهی مینشینی با دوستی، آشنایی چیزی، منتظر باز شدن باب صحبت که بریزی بیرون و آشوب راه بیاندازی. ولی همینکه اول او شروع کند و آشوبش را بگذارد توی بشقاب جلوی تو، همچین خرسند میشوید هردو از این تنوع کلکسیون دردآمیزتان.....
ولی غم اگر دسته جمعی باشد ، آنگاه زاغول میشود، زاغارت، گولاخ یا یه همچین چیزی...
میماسد انگار! کم کم بازی بازی میکند، سودایی میشود از من به ما. به ما منزجرهای تکراری ناچار.
دیگر اصلا -ها-ایی نیست که بنشینیم ازش صحبت کنیم. یک توده ی صلب خاکستری خوشخیم پوشانده در غشاء میشود که نه آب میشود و نه از ترس انتشار و متازتاز میتوان برداشتش، که اگر میشد می انداختیمش جلوی سگ!
دیگر کسی امیدی به دیگری ندارد، به دیگر بودن دیگری، به تنوع کلکسیونها، به -یا- ، به -از- ، به -تا-...
همه چیز -با- میشود. یک -با-ی دردناک بی منجی!

۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

طی این چند روزی که باهم میچرخیدیم و به اینطرف و آنطرف سرک میکشیدیم چیزهای عجیبی فهمیدم.
فهمیدم که گاهی هم پیش می آید که دوست ندارم به مسافرت دسته جمعی بروم ، حتی با دوستان 15 ساله ای که تمام دوران نوجوانی را باهم بودیم و اصلا با هم بزرگ شدیم و از مدل لباس پوشیدنمان بگیر تا عقاید و افکار و موزیک مورد علاقه و فیلم و کتاب و زن و زندگی و همه چیمان تو همان دوران شکل گرفت و گرچه کلیت ماجرا شبیه هم بود، ولی جزییات ظریفش برای هر کداممان منحصرا مال خودش است.
فهمیدم که با اینکه این همه باهم بودن و باهم پریدنهامان از پارسال که همه دربه درِ غربت شدیم ازمان گرفته شده، ولی یک مسافرت اشتباهی با هم رفتن میتونه دلزدگی هم ایجاد کنه حتی. یکی دوست داره به همه چیز همه گیر بده ، بعدشم بگه خوب من برای خودتون میگم! یکی دوست داره بره موزه ، یکی دوست داره زیاد حرف بزنه !
اصلا شاید تو ایران هم که بودیم همینطوری بودیم و برامان طبیعی و نرمال به نظر میامد. شاید من خیلی گه شدم!
به هر حال ، آدم وقتی مسافرت میره ، بسته به حالت سفر، دوست داره تو عالم خاص همون سفر سیر کنه ، و این عالم برای هرکس یک طور تعریف میشه.
من این چند روز ، از لحظه ی حضور در کنسرت راجر واترز بگیر که احساس جنون و دیوانگی و بهت زدگی در حد اوجش بهم دست داده بود.... تا راه رفتن تو خیابانهای مدرن و بی رحم برلین، شگفت زدگی مفرط زیر ساختمانهای پوتسدام و OCD که زیر خط لوله ی آب هوایی به رنگ صورتی ، از این طرف خیابان به آن طرف خیابان عود میکرد...  اسپاگتی خوردن پیتر که چنگالش رو کف قاشق میچرخوند و من رو یاد حرفهایی که درباره ی آداب و پرستیژ خاص آلمانی ها در غذا خوردن شنیده بودم می انداخت و کلمه ی """" پروست """" که موقع نوشیدن رو اعصابم بود.... فهمیدم خیلی آدم بد اخلاقیم ، میدونم. فک کنم جمله های بالام هم به جای توصیف ، بیشتر شبیه غُرغُره!
شاید گاهی ، در سفر دوست داشته باشم ، ساعتها سکوت باشه دور و برم ، یا شاید دوست داشته باشم به جای موزه رفتن و اراجیف تاریخ رو هی نگاه کردن و هی با نچ نچ گفتن اینکه " وای وای ، ببین اینجا مردم چه رنجی کشیدن؟ " برم یه کافه نزدیک اون محل پیدا کنم و بشینم یه قهوه بخورم ببینم  قهوه با طعم خونِ دلِ مردمِ اونجا چطوره ؟ ما رو میگیره یا نه!
به جای اینکه تو دالون موزه ها، اطلاعات کتابایی که خوندم رو بریزم تو دوری و احساس قهرمانی بهم دست بده ، سعی کنم تکرار نباشم، تکرار تاریخ ، تکرار گذشتگان، تکرار بابام، تکرار همین خودم اصلا!  ( تکرارای الکی ، تکرارای الکی )
نمیدونم چرا من خیلی بد اخلاقم!

۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سه‌شنبه




"مجسمه ی دکور" اثر عادل عبدالصمد . ساخته شده از سیم و تیغ .../ اگر گوشه ای از بدنتان با این مجسمه تماس پیدا کند ذره ای از درد و مصیبت مسیح به روایت ماتیاس گرونوالد را خواهید چشید! گرچه این رنجیست که در استخوانهای ادمی پس از مسیحیت دائم میپیچد.... مسیح آیتی بود از درد و رنج بشر که به قالب او در امد ، از او زخم خورد ، بر رنج او مرهم نگذاشت و وداع گفت! او دردناکترین مصیبت بشر بوده و هست ، دردی به بلندای ساده لوحی و به رخوت کمالجویی او !



تناسب توان فعلی و میزان درک بشر با بی فرجامی و فرمولهای " آزار " موجود در جهان هستی شبیه قرار گرفتن یک روبوت بدون قابلیت واکنش ،ولی دارای سنسورهای با تحریک پذیری بالا ، در میدان تحریک شدید مکانیکی ، مغناطیسی و حرارتی است.... فقط من دلیل به وجود آمدن این روبوت و قرار گرفتنش در این میدان رو نمیفهمم ، آیا چیزی جز استهلاک میتونه باشه؟ این تنها ایده ایه که باعث میشه گاهی دست از دفاع از نظریه تکامل بردارم (چون اگه تکاملی در کار بود ، این تناسب وجود داشت ) و به دستهای پشت پرده ی هستی فکر کنم ، دستهایی که انگار آدمی رو به وجود اورده و بعد بهش گفته : "بیلاخ ، حالا تو درد بکش، من اورگاسم می شم "لعنت به اونی که این موجود نحیف استخوانی رو یتیم و بیکس تو اعماق این تونالیته ی کبود و سیاه با این صخره های بلند و ترسناک و نفوذ ناپذیر رها کرده و فقط داره از درد کشیدنش لذت سادیستیک میبره ، لعنت به تو .... اگه روزی جون سالم از این کبودی به در ببرم ، میدونی که میشم پادشاه جهان و دستور میدم از کل کائنات اخراجت کنن ، دستور میدم بهت یه گاز نافابل سیب بخورونن و پرتت کنن اونجا که عرب نی انداخت!
چه میشد اگر زمان به عقب برمیگشت و از من میپرسیدند که "دوست داری کجایی باشی و کجا به دنیا بیایی" و من بر میگشتم و انگشتی نشان میدادم و میگفتم: " اصلا نمیخوام به دنیا بیام عوضی ها، دست از سرم بردارید! " 
اگر به دنیا نیامده بودم ، اسمم ایرانی نبود ... اگر به دنیا نیامده بودم ، خردسال 7 ساله نمیشدم که سر صبح زمستان ، با دستهای لرزان و گونه های یخ زده در صف مدرسه بایستد و حرفهایی که هیچ درک و جهانبینی نسبت به آن نداشت تکرار کند ...
اگر به دنیا نیامده بودم ، کودکی نبودم که به خاطر بد خطی انشا ، از ترس ضربه های خط کش بیهوش شد... اگر به دنیا نیامده بودم تبدیل به نوجوانی نمیشدم که 12 سال تمام لحظاتی را با ترس ، لحظاتی را با اضطراب و لحظاتی را با انتظار و باقی آن را در رقابت های ناسالم و قراردادهای اجباری اجتماعی سپری میکرد. 
اگر به دنیا نمی آمدم ، مجبور نبودم با عده ای زبان نفهم که اسم خودشان را گذاشته بودند رئیس دانشگاه ، استاد ، انتظامات ، معاون دفتر چلغوزِش عالی فلان و بهمان دست و پنجه نرم کنم تا برای دو خط کتاب خواندن یا دو ساعت اجازه ی فعالیت فرهنگی هنری ، چوب هایشان را از لای چرخمان بیرون بکشند و بگذارند این مغزِ آک بند مانده و دست نخورده ی چند نفرمان دربهایش را روی 4 قلم مفهوم باز کند....
اگر به دنیا نیامده بودم ، این حق خوری ها را نمیدیدم ، این دروغ گو شدن ها را نمیدیدم ، این مفهوم خانه خراب کن "منفعت" را در چشمهای بعضی آدمهای شهرم نمیدیدم ... این عربده ی عطش و حرص و طمع را در سلام های دوستانه شان نمی فهمیدم ... اگر به دنیا نیامده بودم ، مجبور نبودم روزی بگذارم و بروم ... بروم و تمام سعی و تلاش خودم را بکنم که دیگر فراموش کنم، آن همه کابوس وحشتناک را با گل و بلبل جایگزین کنم.
مثل کولی ها، هر روز لبخندی مصنوعی و یک حنجره پر از فحش با خودم بردارم ببرم از این اداره به آن اداره و بپرسم " آقا چطور ما میتوانیم شهروند اینجا باشیم؟ "
آری گفتم کولی، این کلمه را از یک خواننده ی وطنی در به در شنیدم... کولی یعنی همه ی ما ایرانی ها ، یعنی آنهایی که در کشورمان ماندند و رنگ تعلقشان بر دیوارهای شهر و دیار ماسیده و صبح به صبح نگاتیو زردشان را به چشم میکشند و به خیابان میروند و عین موشها بو میکشند که ببینند فردا چه بلای جدیدی از طرف خودی و غیر خودی قرار است سرشان بیاید ، آنها که حس یتیم بودن و حس بی پدری و بی پشتوانگی به گوشه ی چهره هایشان منگنه شده و نمیدانند که از چه مکتبی و چه حرکتی باید پیروی کرد ، دیگر نمیدانند که کجا باید همصدا شد ، کجا نشد ... دیگر نمیدانند که وقتی یکی گفت بیایید همه خرید پسته را تحریم کنیم ، آیا کار خوبیست؟ یا مسخره و تقبیحش کنیم و بگوییم " برو بابا ، حزب باد "؟؟
آنها که این روزها تک به تک شعار "چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم" ازشان در میاید... آنها که مال ، جان ، ناموس ، فکر و دسترنجشان به انحا و اشکال مختلف به یغما میرود و کسی را ندارند که حافظش باشد، یا کسی که درد دلشان را با مهربانی بشنود و مرهم بگذارد... .
و دسته دوم همانهایی که دیگر گفتن ندارد .... خود من !! یک سوم از فک و فامیل و دوست و آشنایان و همشهریان و هموطنان من... همه ی مایی که گفتیم" هرکار کردیم و برای هرکس کردیم نشد، هیچ کس بیش از فرزندان خودم بر من مستحق نیست ، پس آنها را دریابیم... بگذار فرزندانم دردهای مرا نچشند ، اصلا بگذار نفهمند که چه بر سر ما آمده! " پاشدیم و جل و پلاسمان را به دوش گرفتیم و رفتیم ، تلفن زدیم و گفتیم ما خوبیم ، نگران ما نباشید ، به امید دیدار !!!! از فردایش ، تلفن هست ، این جهان کذایی مجازی هم هست ، هی میشنویم هق هق های مخفیانه تان را ، بو میبریم از ماجراهای جور و واجور ... دوستی که 6 برابر سالهای گذشته کار میکند ، نصف آن هم نمیتواند زندگی کند ، فامیل دور که از خانه اش 30 میلیون طلا و جواهر خانمش که پس اندازی چند ساله بود به امید خرید سقف و سرپناه دزدیدند . خواهرجان، که از مسافرت برگشته ، خانه و کاشانه اش بر باد دیده و دار و ندارش به یغما رفته ...به اداره آگاهی شکایت برده ، به ریشش خندیدند.!!! .
- آری ، ما خوبیم ، خوب ! ملالی نیست جز کابوس زجرهایی که هنوز شما میکشید ... ما خوبیم ، ولی شما قول بدهید دیگر ناراحت و غمگین نباشید ، قول بدهید دیگر از خانه هایتان دزدی نشود دیگر از کارگاههایتان ، از فکر هایتان ، از ایده هاتان گرفته تا جیبهایتان کسی پول عمل پیوند کلیه ی مادرش را به یغما نبرد... 30 یا 40 میلیون دار و هستیتان را ! قول بدهید اگر بردند ، اداره آگاهی به آن رسیدگی کند و حق شما را ، دسترنج شما را باز پس بگیرد ... قول بدهید ، اگر دزد را گرفتید ، او را اعدام نکنید ، او هم زاده ی همین کابوس است ... . . قول بدهید امسال عید پسته بخورید ، مهم نیست که بخرید یا نه . مهم این است که عید امسال هم وقتی حالتان را میپرسیم،شاد باشید. قول بدهید ، قول بدهید ........

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه



جمله ها را میتوانی طناب کنی، به قلاب چلچراغ سقفی بیاویزی و ساعتها به آن خیره خیره بخندی.
جمله ها را ! طنابی به گردن تمام آنها که اسمشان مردم است. میتوان این رشته را به چاه انداخت،
به تصور آنکه چیزی بدان گیر کند. یا که به شاخه ببندیش، کودکیهایت را بغل کنی بروی رویش تاب بازی!
جمله ها معنای آزادی را خوب میشناسند، معنای وارستگی را ... 
لخت و عور بر هر سطر مینشینند، بر در و دیوار ها مالیده میشوند، ته ذهن های فراموشکار نا امید و چشم انتظار!
و در فضای محافل، کافه ها، مغازه ها، سودا و تزویرخانه ها ناخوانده زاده میشوند !
سپس با آریتمی کاتوره ای شان میروند و میروند تا رهایی....
اگر همه ی دردهای روزگار مدرن در هم تنیده شود، و کسی بیاید و طنز سیاهی ترسیم کند از این توده ی متعفن، آن توده شروع کند به تحرک و جنب و جوش و آواز بخواند! هرگز نخواهد توانست فراتر از گروتسکی که مریلین منسون به تصویر میکشد برود! مریلین منسون ، صدایش و تمام این چهره پردازیهای منحوسش، چیزی نیست جز کالبدی سر براورده از قهقرای باکس سیاه زندگی انسان مدرن!